مربع ها
سرزمینی بود که در آن اشکال مختلف هندسی در کنار هم زندگی می کردند و روزگار را می گذراندند.
در یک روز سرد تابستانی مربع ها به در خانه ی دایره ها رفتند و از آنها خواستند تا با آنها بازی کنند.دایره ها پیشنهاد دادند از روی تپه ها غل بخوریم.
آنها با هم به بالای تپه رفتند و آماده ی غل خوردن شدند دایره ها چون گردبودند به راحتی می توانستند غل بخورند ولی مربع ها که شکلی چهارگوشه داشتند نمی توانستند راحت غل بخورند و در نتیجه هیچ لذتی برای مربع ها نداشت وقتی به پایین تپه رسیدند یکی از مربع ها گفت:ای کاش ما دایره بودیم!
در یک شب دیگر که سه مربع در بیرون از خانه شان بر روی چمنزارها درازکشیده بودند ازآن طرف مستطیل ها به سوی آنها آمدند و گفتند بیایید با هم ستاره ها را پچینیم مربع ها هرچه تلاش کردند نتوانستند ولی مستطیل ها قدی بلند داشتند و به راحتی می توانستند این کار را بکنند. یکی از مربع ها گفت:ای کاش ما مستطیل بودیم!
روزی مربع ها یک مهمانی کوچکی گرفته بودند و دایره ها و مستطیل ها را که با آنها بسیار دوست و صمیمی بودند دعوت کرده بودند.بعد از صرف نهار و میوه مربع ها پیشنهاد کردند بروند تا غاری که آنها دیروز پیدا کرده بودند را ببینند در راه آنها توضیح دادند که چقدر آنجا زیباست و چه گل های و چه سنگ های شیشه ای رنگارنگی در آنجاست.وقتی رسیدند اول دایره ها خواستند وارد شوند ولی آنها خیلی بزرگ بودند قطر یکی از آنها به دو متر می رسید و آنها نمی توانستند از آن دریچه ی باریک عبور کنند و بعد مستطیل ها گفتند پس بگذارید ما برویم داخل ولی آنها بسیار قد بلند بودند و سر آنها به سقف می خورد و فقط مربع ها بودند که مشکلی نداشتند و می توانستند بروند.مربع سومی که تا حالا چیزی نگفته بود گفت:من به اینکه مربع ام افتخار می کنم.